تبليغاتX
خاطرات شیرین یک زوج مذهبی
داستان های شیرین علی و زینب ( یک زوج ایرانی )
یادم میاد آغاز زندگی زناشویی خیلی حساس بودم

بعدا که با بقیه مردهای متاهل هم کلام می شدم می فهمیدم که اون ها هم همینجوری بودین

راستش حساسیت در مردمذهبی وجود داره و لازمه اما اگر درست و به جا باشه

منظورم حساسیت به پوشش همسر هست.

یادم میاد دوران عقد کردگی خیلی به زینب عزیزم گیر می دادم بابت پوشش و لباسش.

خب آخه من یک مرد مذهبی و زینب عزیزم هم یک دختر و در نتیجه ...

مثلا وقتی میامد خونه ما بهش گیر می دادم چرا این شلوار را پوشیدی یا مثلا چرا چادرت رفت کنار یا ...

بعدا یک نفر به من یک حرف جالبی زد

گفت علی آقا تو که به همسرت گیر می دی که چرا مثلا با پسر خالش گرم گرفته کار درستیه؟

به یک لحن منفی با من حرف زد ، در حالیکه همون شخص قبلا از دوستم حسن و همسرش تمجید کرده بود که همسر حسن خیلی دختر نجیبی هست و کار به کار نامحرم نداره و خیلی برخوردش سنگینه و این طبق الگو عفاف زن هست.

به ایشون گفتم چه طور شما از همسر حسن انقدر تعریف می کنی اما در مورد من با لحن منفی حرف می زنی؟

ایشون به من یه حرف قشنگی زد که تو ذهنم موند : (( هرچه بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسند))

گفتم چه ربطی داشت ؟

گفت علی جان وقتی خودت با دختر خالت گرم احوال پرسی می کنی ، وقتی خودت رعایت نمی کنی چرا از همسرت انتظار داری که رعایت کنه؟ وقتی من از همسر حسن تمجید کردم دلیلش این بود که خود حسن هم ب شدت حریمش با نامحرم را رعایت می کنه ولی تو چی ؟

یکم فکر کردم ، به خودم و به گیر هایی که به همسرم می دادم

دیگه تصمیم گرفتم اول خودم رعایت کنم بعدا به زینب عزیزم تذکر بدم.

این روش ناجور اثر کرد حتی دیگه لازم نبود به زینب عزیزم تذکری بدم.

واقعا هم منصفانه نبود که زینب عزیزم را توی اوج فشار بذارم در حالیکه خودمریلکس با نامحرم می گفتم و می خندیدم این خودخواهی من بود.

نمی دونم چی شد که راجع به این بحث نوشتم اما مسئله مهمی است این که ما از طرفمون انتظاری داشته باشیم که خودمون قادر به انجامش هستیم.

+ نوشته شده در  90/03/01ساعت   توسط علی  | 

روزی که آمدم خانه شوهر :

مادر :
زینبم مادرم ! حواستا خوب جمع کن خونه شوهر خونه پدرت نیست و شوهر هم پدر و برادرت نیست ، اگر گاها تو خونه بابات بدخلقی می کردی ، مبادا توخونه شوهرت هم بدخلقی کنی چون اون روز روزی هست که دیگه شیرینی زندگیت رفته

 

حالا من به دخترخانم های تازه عروس می گم :

خواهرای من به کی قسم بخورم که جون هرکسی دوست دارید ، اگه زندگیتونا دوست دارید ولو شده غرورتون بشکنه ، ولو شده توخودتون بریزید ، ولو شده تحمل کنید ، به هیچ عنوان با شوهرتون بدخلقی نکنید.

 

نمی دونم چرا ، اما گاها بعضی دخترا فرقی بین خونه باباشون و شوهرشون نمی ذارن ، عامل کشش دختر و پدرش بحث فرزندیه و اینکه از یک گوشت و خون هستند می باشد اما عامل کشش زن به شوهرش فقط رفتا و کردار زن هست.

 

تازه علی من که مثلا خیلی بچه خوب و نجیب و خوش اخلاق و مذهبی هستش یادمه روزهایی که کمی خلقم تنگ می شد یه مرتبه عوض می شد و قشنگ مشخص بود که تغییر کرده.
همیشه سعی کردم باهاش خوش اخلاق باشم.

باور کنید بهترین و موثر ترین راه اینکه دل شوهراتونا عین موم تو دستتون نگه دارید اخلاق خوشه ، نمی دونید چقدر تاثیر داره ، به حدی که علی من حتی بدون من اصلا به دلش نمی چسبه بره سفر ( باور کنید دارم راست می گم ).

شاید اگه من با داداشم بد حرف بزنم و فرداش آشتی کنیم دیگه حالت اول را داریم اما شوهر این طوری نیست. دل شوهر دقیقا با دل پدر و برادر فرق داره .
علتش اینه که شوهر به خاطر عشق و دلش سراغ من اومده اما برادر و پدر به دلیل تولد من و اینکه از خانوداشون بودم.


برای همین این جمله منا فراموش نکنید :

دل شوهر ( مرد خونه ) با دیوار تازه رنگ کرده هیچ فرقی نداره

یعنی چی ؟

یعنی اگه تو خونه بابام امروز با پدرم بحث کنم و فرداش عذر خواهی کنم همه چی عین روز اوله ولی در مورد شوهر این طوری نیست ( تا تجربه نکنید به حرفم نمی رسید ) ، یعنی اگه با شوهرت بداخلاقی کردی و حاضر جوابی کردی بدون مثل میخی می مونه که توی این دیوار سفید زده باشی ، حالا ولو عذر خواهی کنی و . . . و میخ را از تو دیوار درش بیاری اما جای میخ توی دیوار می مونه.

یا مثلا زدی تو ذقش یا . . . .

پس فراموش نکنید که دل شوهر مثل دیوار رنگ کرده هست قبل از هر بداخلاقی و حاضر جوابی ( یعنی میخ توی دیوار ) خوب به عواقبش فکر کنید.

ممکنه بپرسید خوب نمیشه که همش کوتاه اومد.
من تو جواب می گم درسته ولی تا جایی که راه داره کوتاه بیایید ولو هزار بار و تاجایی که تو مسیر زندگیتون اثر نداره دربرابر بدخلقی های شوهرتون کوتاه بیایید.

یک داستان بگم :

یکی از زن های همسایه ، شوهرش خیلی بداخلاق بود حتی با مادر و خواهرا خودش.
این دختره بدبخت همش کوتاه میومد. ، گاهی شوهرش بهش جلوی جمع می گفت این چه غذاییه پختی ؟ اما دختره در کمال تعجب می گفت ببخشید عزیزم اگه دوست نداری!!  باز شوهره می زد تو ذقش ولی دختره کلمه عزیزم و لبخند را از خودش جدا نمی کرد.

یا مثلا دختره تعریف می کرد که شبا شوهرش اعصابش خورد بود و وقتی می رفتم بهش چایی بدم پرخاش گری می کرد ولی من از کوره در نمی رفتم و پیشش می نشستم و نازشا می کشیدم هر چی هم می گفت برو کنار حوصلتا ندارم من عمدا با سیاست زنانه خودم می گفتم آخه تو مرد منی و من بدون تو می میرم و . . .

خلاصه دختر همسایمون خیلی سیاست زنانش قوی بود اینقدر غرورشا شکست و اینقدر کوتاه اومد ( گرچه ۶ ماه طول کشید و بدبخت تو این شش ماه عذاب کشید ) اما باور کنید این مرد بدخلق چنان به این دختر وابسته شده که حتی یه روز زنش سرماخورده بود ، مرده بدبخت از مسافرت اومد تا پیش زنش باشه فقط به خاطر یک سرماخورده گی.
دختر همسایمون تعریف می کنه که همسرم چنان به من وابسته شده که اگه فقط یک روز پیشش نباشم عین ببر وحشی می شه و با تمام وجودش وابسطه من شده و دیگه کاری نمی تونه بکنه به طوری که هنوز که هنوزه با مادرش و خواهراش بدخلقه اما با من نه.

از دختر همسایمون پرسیدم راز این تغییر که معجزه شده چیه ؟ گفت لبخند و کلمه عزیزم همین !!!!

گفتم همین؟ گفت باور کن
البته گفت نه یک بار و دوبار بلکه کار هر روزم بود توی این شش ماه و همش منا خورد می کرد و . . . اما من این داروی لبخند و لفظ عزیزم را کنار نذاشتم ، حتی گاها مادرم و خواهرام می گفتن چقدر می ذاری شوهرت تو را خوار کنه ؟ اما من گوش نمی کردم.

آخرش دختر همسایمون  یک جمله قشنگی گفت که توی دفترم نوشتم :

گفت :

 

هر مردی هر چقدر هم که کشتی سخت و خشنی باشه اما اگر همسرش دریای محبت طوفانی و مواجی درست کنه این کشتی هر چقدر هم که مقاوم و سخت باشه تاب تحمل دریای محبت مواج را نداره و حتما این کشتی تسلیم دریای مواج خواهد شد. وغرق در این محبت می شود. بدون شک ، چون این یک قاعده کلی هست.

 

خلاصه این تجربه اول من بود که نوشتم.

کلا یک سری نکات را خلاصه وار می گم :

۱) فقط مرد شما نیست که بدخلقی می کنه ، همه مردا همین هستند ( کمتر یا بیشتر ) بلکه تو اگر زن سیاست مداری باشی باید با محبت فراوان اونا وابسطه به خودت بکنی.

۲) هر نیش زبانی که به شوهرت بزنی یا هر بدخلقی یا هر حاظر جوابی عین میخ توی دیوار می مونه که ولو از دلش دربیاری ولی جای میخ توی دیوار خواهد ماند. پس تا میخ نزدی به عواقبش فکر کن.

۳) دخترایی که حاظر نیستند غرورشونا پیش شوهرشون بشکنن و یا کوتاه بیان یه سوال دارم ازشون :  اینکه جلوی همسرت کوتاه نیایی قشنگتره یا اینکه بعد از یک مدتی عین آهو تو دل تو اسیر بشه ؟

۴) باور کنید! باور کنید که شوهر مثل پدر یا برادر نیست، رفتارهای بچه گانه و لوس بازی های تو خونه را نمی شه تو خونه شوهر درآورد زیرا زندگی مثل بمب از هم می پاشه. شوهر تو عاشق تو شده که اومده سراغت پس قطعا باید با رفتاری متفاوت از پدر و برادرت باهاش رفتار کنی.


نتیجه آخر :

مرد های خونه بیش از هرچیزی به اخلاق زنشون حساس هستند. هرچی زن خوش خلق تر و خوش رفتار تر و عاشقانه تر ، همان قدر هم شوهرش تسلیم و  وابسطه تر.

 

علی من گاها با من بد حرف می زد و حتی گاها فشار کاریش جوری بود که سرم داد کشیده اما هیچ وقت باهاش بد حرف نزدم و حتی شده خودما کوچیک کنم اما از کارم پشیمون نیستم چون علی من جوری تو دل من اسیر شده که هیچ وقت حتی منا زینب صدا نمی کنه و همش می گه ( زینب عزیزم ) حاظرم قسم بخورم جوری وابسطه شده به من که اگه بهش بگم بمیر می میره  جدی می گم.
علی من این طوری نبود ، این من بودم که با محبت و ناز اینجوری تربیتش کردم.

این پست مطلب منا پرینت بگیرید و هر روز صبح یک دور بخونید از روش

+ نوشته شده در  89/12/26ساعت   توسط زینب  | 
حوب ترجیح می دم زیاد از خاطره هامون نگم ( برخلاف علی جانم ) چون خوشم نمیاد لذا سعی می کنم بیشتر از تجربه هام بگم تا شاید به کارتون بیاد.

این تجربه ها را در قالب آداب شوهر داری می نویسم.

در ضمن نظرات و تجربه های خودتون را در قالب نظر اعلام کنید حتما.

اگر خانم های عزیز از مطالب من استقبال نکنن من دیگه نمی نویسم

از آقایون محترم از جمله علی خودم عاجزانه می خوام این بخش ها را نخونن چون ممکنه روشون زیاد بشه  ( جسارتا البته )


در مورد این بخش نظرات خودتونا بگید تا چه جوری بنویسم بهتره ؟

+ نوشته شده در  89/12/26ساعت   توسط زینب 
سلام

من زینب هستم

شوهرم عزیزم ازم خواسته تا منم بیام توی نوشتن وبلاگ کمکش کنم

از همه عزیزان هم عذرخواهی می کنم چونکه جدا شوهرم درگیر بوده و کارش یه جورایی گاها بین شهری هست و نمی تونه بنویسه

 

از همه عزیزانی که این مدت میامدن وبلاگ عذرخواهی می کنم از جمله رهگذر و طعم باران عزیزم و خواهر گل و دوست داشتنی خودم که نماز شباشا می خونه

+ نوشته شده در  89/12/26ساعت   توسط زینب  | 
از همه عزیزانم عذر می خوام بابت تاخیر

نمی شد بنویسم

اگر خدا بخواهد باز می نویسم

اما دیر به دیر

برای اینکه شرمنده نشوم خودم می گویم دیر به دیر

+ نوشته شده در  89/12/13ساعت   توسط علی 
نمی خوام دلتون بسوزه ها

ولی عرض کنم خدمت شما که من هر جمعه عصر زینب عزیزم را می برم بیرون/

اختیار را می ذارم با خودش

هرجا که عزیز دلم دستور داد می برمش

اما نکته اینجاست که زینب عزیزم نیز کامل شرایط را در نظر می گیره مثلا سعی می کنه جاهای نزدیک به منزلمون را انتخاب کنه یا مثلا جایی باشه که خرج رو دستم نیفته و امثال این

دوست دارم ببرمش تفریح جمعه ها تا خستگی از تنش بره بیرون

دیشب گفته دلش برای خواهرش تنگ شده

هماهنگ کردن و ما امشب شب نشینی می ریم خونه خواهرش و اینا

 

در ضمن اگر وضع مالیم اجازه بده جمعه ها براش از بیرون غذا می خرم ( ساندویج و پیتزا را قبول نداره )

عمدتا جای دوستان خالی کباب می خرم

گرچه غر غر می کنه که چرا کباب خریدی؟

 و می گه توی این وضعیت من راضی نیستم این خرجا را می کنی

و واقعا به فکر جیب منه اما دلیل نمیشه من از قناعت زیاد اون سوءاستفاده کنم.

ناگفته نمونه منم خیلی حواسم بهش است و این مسئله دو طرفه هست.

جمعه هفته پیش نتونستم براش از بیرون غذا بخرم

در عوض ظهر رفتم پیشش و کلی نوازشش کردم همون کوکو سبزی معمولی را ازش خواستم تا خودم لقمه کنم و بهش بدم . واقعا با چه ولعی می خورد، شوق توی چشماش موج می زد و من این احساس بهم دست داد که این کوکو سبزی بیش از کباب بهش چسبیده.  ( خدا را شکر )

همیشه این عبارت را با خودم و توی دل خودم مرور می کنم :

( وقتی پول کباب ندارم!! عرضه محبت که دارم )

جالب اینه بعد از اتمام غذا و اینکه ظرف ها را شستم ( آخه جمعه ها ازش خواستم تا من ظرف ها را بشورم ) رو کرده به من می گه : علی من ، نون و محبت امروز از نون و کباب اون هفته بیشتر بهم چسبید

من :

راستی فکر نکنید حال نداشته که غذای خوشمزه درست کنه. آخه مواد غذایی زیادی نبود توی خونه

هیچ وقت به خاطر نداشته هام حتی با اخم و حالت صورتش هم ایراد نگرفته

سعی کرده با همین وضع مالیم بتونه مدیریت کنه.

 بهم می گه : علی آقا من می بینم تو داری همه سعی خودتا می کنی پس ازت راضی نیستم اگه تو دلت قصه بخوری که چرا نمی تونی برام زیاد خرج کنی، باور کن اگه محبت واسم خرج کنی از هرچیزی بیشتر منا راضی می کنه.

 

چه کنم خدایا ؟  دستم زیاد باز نیست و خرج ها سنگین

در ضمن جمعه اون هفته یک کوچولو با هم قهر بودیم ، آخه من نه تنها نتونستم براش کباب بخرم بلکه مواد زیادی هم تو یخچال نبود، یکم دلم غصه داشت . اما نمی دونم چه سری هست که زینب عزیزم می تونه دقیقا چهره منا ترجمه کنه  خودمم گاها تعجب می کنم و هرچه سعی کنم تابلو نکنم اما باز می فهمه تو دلم چی می گذره ، برای همین فهمید ناراحتم و گفت علی چرا ناراحتی ؟  مگه بهت نگفتم دوست ندارم به خاطر وضع اقتصادی غم داشته باشی ؟  من از تو راضی نیستم که اینجوری می کنی چون باور کن تو که غم بخوری منم دلم خالی میشه

خلاصه یک کوچولو قهر کرد

البته قهر های من و زینب عزیزم خیلی خنده داره  مثلا با من قهره درحالیکه برام چای میاره  یا مثلا من باهاش قهرم در حالیکه اگر ظهر خوابیده باشه و پتو روی خودش ننداخته باشه من با اینکه می دونم بیداه پتو میارم روش می اندازم

قهر هامون خنده داره نه ؟


پی نوشت ها :

۱) در مورد کباب جمعه ها توضیح بدم که راستش بسته به بودجه خودم تصمیم می گیرم ، گاها شاید نتونم بخرم ، اغلب می خرم اما نفری یک سیخ  و گاها هم که وضعم بهتره نفری دو سیخ

۲) در ضمن یه بار که نفری دو سیخ گرفته بودم ، زینب عزیزم فقط سهم یک سیخش را خورد و گفت علی جان سیر شدم و نمی تونم بخورم ، البته من حدس زدم عمدا دوتا سیخش را نخورده تا به من بفهمونه که همون یک سیخ براش کفایت می کنه تا من با این مسئله که چرا نفری یک سیخ می خرم خجالت نکشم

۳) هدفم از غذای جمعه ها اینه که زینب عزیزم بتونه جمعه ها استراحت کنه و آشپزی نکنه

۴)واقعا اینکه می گن با درآمد کم میشه از هرکسی عاشق تر بود را من به عینه تو زندگی خودم دارم می بینم

۵) این هفته نفری یک سیخ کباب  جای شما خیلی خالی

۶) همه نظرات را خوندم ولی شرمنده فرصت ندارم جواب تک تک را بدم ، در ضمن از اون چند نفری که منا لینک کردن کمال سپاس را دارم

+ نوشته شده در  89/11/15ساعت   توسط علی  | 
توی پست قبلی گفتم که شب، عقد ما خونده شد و من شب موندم پیش زینب عزیزم و فردای اون روز می بایست به فامیل درجه یک ناهار بدیم.

در تمام ابن مراحل توکلم به خدا بود و همه چیز را سپرده بودم به آقام امام زمان و چون کارم را به کسی سپرده بودم که آقای عالم بود برای همین اصلا نگران نبودم.

فردای روز عقد یعنی موقع ناهار خواهر زن ها و زن داداش های زینب عزیزم آمدند منزل پدر زنم و بعدا مادرم خواهرام و زن داداشم و یکی دوتا از اقوام ما برای کمک دادن.

همونطور که گفتم رسم این بود خانواده دختر باید مراسم عقد را برگزار کنه ومن ازشون خواستم فقط یک ناهار ساده بدن و دیگه هیچ چیز خاصی.

بنا به پیشنهاد زینب عزیزم قرار شد غذا در منزل همسایه زینب عزیزم توسط خودمون پخته بشه تا هزینه ها حداقلی بشه البته حیاط خونه همسایه پدرزنم بزرگ بود و اون ها هم دریغ نکردن.

پدرزنم مخالف بود و گفت شما دوتا جوون که نذاشتید مراسم آنچنانی بگیریم و گفتید یک غذای ساده حالا می خواهید آبرو ریزی کنید و باز ساده ترش کنید ؟

زینب عزیزم یکم قربون صدقه باباش رفت و خیلی مهربون گفت آخه باباجونم اینکه غذا از رستوران نگیریم کجاش آبرو ریزی هست ؟ اگر کسی چنین تفکری داره همون بهتر که بدش بیاد و نیاد. آخرم باباش تسلیم شد . تو دلم کیف کردم اما نگو این بلا سر خودم اومد چون الان توی زندگی مشترک زینب عزیزم چنان با زبان خوش و رفتار مهربان با من حرف می زنه که گاها اقتدار مردانه من در این نگاه پر مهر ذوب می شه و این منم که مجبور می شم تسلیم عیال بشم  ( تا من باشم دیگه تو دلم به پدر زنم نخندم )

این تخصص زینب عزیزم هست که با زبان شیرین و خنده ملیح و رفتار مهربان با طرفش حرف می زنه.

حتی یه بار خواهر کوچیکیم به من گفت : علی من با زینب تو خیلی راحت ترم تا با خواهر بزرگیم.

منم اذیتش کردم و گفتم خب دیگه !! زن منه دیگه  اگه خواستم بهش می گم خواهر تو هم بشه اگرم دلم نخواست بهش نمی گم

خواهرم :

من :

 

بگذریم.

زینب عزیزم همه را متقاعد کرد که خودمون غذا را بپزیم . بعد از عروسی دلیل این کارش را به من گفت. گفت که علی جان اگه اون روز خواستم مراسم عقدم با کمترین خرج برگزار بشه باور کن دلم به خاطر بابام نسوخت چون این خرج کردن ها برای پدر من چیز خاصی نیست . دلم به حال خاله بزرگتریم سوخت آخه شوهرخاله بزرگی من بازنشسته هست و درامد خوبی ندارن و ممکن بود اگر مراسم عقدم آنچنانی برگزار بشه اونوقت دخترخاله هام دلشون بشکنه چون اونها نمی تونستند چنین مراسمی بگیرند برای همین خواستم عمدا اینجوری مراسمم باشه تا اونها هم بفهمند خوشبختی تعریفش خیلی فرق داره

 

وقتی می بینی زنت چنین تفکری داره چی کار می کنی ؟  

روز بعد از عقد، اقوام خاص جمع شدن خونه همسایه و مشغول طبخ غذا ( البته فقط مهمان های درجه یک دو طرف دعوت بودن برای همین زیاد نشدیم )

نه به شب قبل که زینب عزیزم کلی خجالتی بود و نه به روز مهمانی که همش داشت منا اذیت می کرد

منم خجالتییییییییییییییییی  هی آب می شدم و این زینب عزیزم بود که می زد زیر خنده.

مثلا یهو جلوی مادرم و خواهر زنم و اینا گفت علی آقا این چه وضع کار کردنه ؟ بلد نیستید غذا بپزید ؟ اگه اینجوری باشه توی زندگی مشترک همش باید کفگیر بخوره توی سرتون ها

مادرم و زن های حاظر :

من :

خلاصه خاطره ای شد.

به کی قسم بخورم اگر غذا از رستوران می گرفتیم عمرا اینقدر خوش نمی گذشت بهم ؟

البته تنها مرد حاظر در مراسم طبخ غذا من بودم و داداش کوچیکه و بابای زینب عزیزم چون زینب عزیزم کمی آرایش کرده بود برای همین داداشم و باجناق ها نبودن .

جالبه زینب عزیزم مثلا می رفت اون طرف حیاط آبکش بیاره بعدا صدای من می زد علی آقا بیایید کمک یا مثلا می رفت طرف دیگه حیاط سبد سبزی ها را بیاره می گفت علی آقا بیایید کمک.

خودش هی صدام می زد اما بعدا بلند گفت علی آقا می شه بگید چرا من هرجا می رم شما هم میایید ؟؟

پدر زنم کلی خندید و من بدبخت داشتم آب می شدم

کلی اذیتم کرد زینب عزیزم . هر وقت این خاطره ها را مرور می کنیم زینب عزیزم می خنده و من می گم تلافی می کنما!!  اما هنوز دلم نیومده تلافی کنم! آخه   خیلی معصومه و دلم نمیاد تلافی کنم.

خانم ها خونه همسایه و آقایان خونه پدر زنم ناهار را خوردند و بعدا یک شیرینی و شربت مختصر.

جالب اینجاست که عموی من گفت ای کاش ما هم واسه عروسی پسرعموت خودمون غذا پخته بودیم آخه خیلی غذا خوشمزه شده  

همه تعریف کردند. ( باز به پیشنها زینب عزیزم سالاد و ماست نداشتیم تا غذا به مختصر ترین حالتش باشه )

الگوی حضرت زهرا سلام الله علیها بدجوری توی عمق و ریشه زینب عزیزم نفوذ کرده.

یه چیزی بگم ؟

باز شب موندم خونه مارد زنم

برادر زنم گفت گمونم علی آقا دیگه چسبیدی نه ؟  بقیه خندیدند ولی من دوزاریم نیفتاد

اما وقتی مادر زنم گفت قدمش روی چشمام،  تازه فهمیدم نامرد چه تیکه بدی بهم زده (منظورش این بود که مثل چسب تو خونه پدر زنم چسبیدم و قصد رفتن ندارم )

منم گفتم آره آقا محسن عین شما که خونه مادرزن چسبیدین و بدجور هم چسبیدین  سرخ شد بدبخت خلاصه روم باز شده بود

بعدا زینب عزیزم رفت چای آورد برای همه خواهر و برادراش و من ، بعدا زینب عزیزم همین طور که چایی تعارف می کرد گفت امروز علی آقا خیلی خسته شدی نه ؟ خیلی کیف کردم که زنم داره اینا بهم می گه و خودما گرفتم و گفتم آره خب خسته که شدم ولی فدای سرتون
 بعدا زینب عزیزم نگو باز قصد اذیت کردن منا داشته و گفت وا !! برای چی خسته شدین ؟ شما که کاری نکردین همش من داشتم جون می کندم  بقیه زدن زیر خنده و من باز سکوتی مملو از عشق دربرابر خوش مزگی های نفس و زندگیم.

راستش زینب عزیزم به موقع با من جدی هست و به موقع شوخی می کنه و حتی به موقع قهر می کنه و به موقع ناز می کنه و کلا روی حساب و کتاب و دلیل رفتار یا کاری را انجام می ده.

شب شد و خواهر زن ها و برادر زن ها تشریف بردند و من و زینب عزیزم طبق معمول قبل از خواب سوره یاسین و ۱۱ بار سوره اخلاص را خوندیم و چون روز خسته کننده ای بود و نتونستیم حدیث کساء را در طول روز بخونیم اون هم خوندیم. البته من خسته بودم و امتناع کردم و گفتم بذارید فردا بخونیم اما زینب عزیزم یکم قربون صدقم رفت  و باز من خر شدم  و خوندم.

زینب عزیزم ازم خواسته بود وقتی می رم خونشون شب ها توی اتاق نخوابیم ، نکه فکر کنید متعصب باشه ها نه !! می گه چون برادر کوچیکتر داره و مجرده و اگه من و تو شب توی یک اتاق بریم بخوابیم خوب واسه داداشش که مجرده ممکنه توهمی پیش بیاد و یکم تحت فشار جنسی قرار بگیره، حتی زیاد لباس های تنگ و خاص نمی پوشید مگر روزهایی که داداشش دانشگاه بود که اون موقع یک عروس خانم به تمام معنا می شد و حتی شب ها می رفتیم توی اتاق زینب عزیزم می خوابیدیم.

کلا حواسش به همه جوانب کار بود و هست.

حتی گفتم که قضیه دختر خالش و اینکه نخواسته بود دل اونها بشکنه.

از این درک و فهم ها تو زندگی مشترکمون زیاد از زینب عزیزم دیدم.

+ نوشته شده در  89/11/15ساعت   توسط علی  | 

خانواده زینب عزیزم تحقیقاتشون را کامل کردند و نظر مثبتشون را اعلام کردند./

من و خانواده هم خودمون را آماده کردیم برای مراسم عقد.

ما رسم داریم عقد را خانواده دختر بر گزار می کنه و عروسی را خانواده پسر.

چون همونجور که گفتم شرایط کاری نداشتم ، من خواستم از اول کار ساده زیست و قناعت پیشه باشم تا زندگیم از هم نپاشه ، واقعا با این مخارج و این هزینه زندگی هر زوجی اول کار سخت طی می شه براش.

من صراحتا به خانواده همسرم گفتم که یک مراسم ساده برگزار کنیم و یک ولیمه ای ( به سفارش اهل بیت ) هم برای برکت شروع زندگی می دیم و نه هیچ چیز خاصی.

قرار ها گذاشته شد.

مراسم را شب برگزار کردیم و ولیمه ( غذا را ) ظهر فرداش دادیم. چون گویا مستحب است مراسم شب بر گزار بشه و ولیمه در روز داده بشه.

از هر دو خانواده فقط فامیل های درجه یک اومدند و به جز چند دوست خیلی خیلی صمیمی با همسراشون.

ظهر یک ناهاری دادیم و همه چی به خیر و خوشی تمام شد.

عقد بدور از هرگونه موسیقی یا موارد گناه برگزار شد و خدارا شکر خیلی هم خوب بود و اتفاقا همه راضی بودند.

یک روحانی خیلی کار درست دعوت کردیم و کمی از الگوی زندگی مشترک حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها حرف زد و مراسم مولودی خانی.

غذای ساده ، مراسم ساده ، پذیرایی خوب و ساده

همه هم راضی و بهشون خوش گذشت.

 

بعد از عقد :

شبی که خطبه عقد خوانده شد در منزل زینب عزیزم بودیم و بعد از اتمام مراسم مادرزن گرامی از من دعوت کرد شب را همون جا بمانم

من هم سرخ و سفید ( البته از خدا خواسته ) پذیرفتم.

مامانم داشت کارا خراب می کرد و گفت نه حاج خانم ، به اندازه کافی مزاحم شده بگذارید امشب با ما بیاد و فردا که می خواهیم ناهار بدیم و مهمان ها تشریف می آورند در خدمتتون هست

وای که چقدر از دست حرفم مادرم ناراحت شدم ، آخه دلم می خواست پیش عشقم باشم خب !

اما با اصرار مادر زنم من موندم

من و زینب عزیزم انگار نه انگار که ۱۲ جلسه ای با هم آشنا شده بودیم. هی خجالتی بودیم.

یهو خواهر زن گرامی تیکه انداختند که علی آقا نمی رید پیش عیالتون بشینید ؟؟

من هم داشتم پیش باجناق های گرامی ذوب می شدم و خوب چی کار کنم ؟ پاشدم رفتم پیش زینب عزیزم نشستم

همه بر بر ما دوتا را نگاه می کردند و لبخند های ناجور می زدند و با هم گاها یواشکی حرف می زدند

وای که چقدر بد بود. آخه مگه آزار دارن این متاهل ها که ما زوج های جوون را اذیت می کنند.

باجناق بزرگی فرمودند : خوب این سرخ شدن ها طبیعی هست حالا وقتی زینب خانم توی زندگی سرخت کرد اونوقت مزه می ده همون طور که عیال های ما یه عمره مارا دارن سرخ می کنن.

همه زدن زیر خنده و بدبخت زینب عزیزم داشت آب می شد.

برادر دومی زینب عزیزم رو کرد به خانمش و گفت خانم یادته ؟ من که شب اول روم نشد حتی بشینم پیشت

تیکه بدی بود!  من موندم چی بگم ، یهو مادر زن عزیزم  روکرد به برادر خانمم و گفت عجبا!! یعنی چی پسرما اذیتش می کنید!  علی جان با زینب برید تو این اتاق راحت باشین ، اینا حسودیشون گل کرده

دمش گرم. ( البته بگم خواهر زنها و بقیه عمدا این کار را کردن تا من خجالتم بریزه و عادی بشه برام )

من منتظر بودم اول زینب عزیزم بلند شه و  زینب عزیزم منتظر بود اول من بلند شم . خیلی باحال بود هر دو خجالت می کشیدیم.

باجناق آخری گفت : خب پاشید برید دیگه حوصلمونا سر بردین

هر دو پاشدیم و رفتیم داخل اتاق

یکی از خواهر زنام گفت علی جان درا نبند فقط

انگار بمب ترکید، همه زدن زیر خنده

زینب عزیزم پیشنهاد داد دو رکعت نماز شکر بخونیم

بعدا نشستیم جای همه خالی باهم حدیث کساء خوندیم

بعدشم مادر زن گرامی شیرینی و میوه میاورد و ما می خوردیم و آروم آروم رومون به هم باز شد .

مادر زن در اتاق را بست

زینب عزیزم چادرش را برداشت و من اولین بار بود که نظاره گر همسرم بودم بدون هیچ محدودیتی

هی مات داشتم نگاش می کردم که زینب عزیزم گفت : خوبید شما ؟

یهو به خودم اومدم و خجالت کشیدم و گفتم به لطف شما.

یه سیب برام پوست کند   تازه فهمیدم چقدر بی جنبه هستم ، داشت فشارم میفتاد

وای مزه اون سیب هنوز گیر دندونام هست .

کلی حرف زدیم و زینب عزیزم و همه عشقم خیلی سرحال بود.

آخر وقت شد و خواهر زنها و برادر زنهای گرامی رفتن خونه خودشون و زینب عزیزم گفت قبل از خواب یک سوره یاسین بخونیم و ۱۱ بار سوره اخلاص را

بعدا من از اتاق اومدم بیرون و شب را در اتاق برادر زن کوچیکه خوابیدم ، اما کدوم خواب ؟ تا صبح قلبم داشت می زد و فکرم توی اتاق زینب عزیزم بود

هی خدا خدا می کردم صبح بشه

راستش دروغ چرا من اهل نماز شب نبودم.

دیدم نیمه شب ، نیم ساعت مانده به اذان ، یک نفر داره صدام می زنه : علی آقا !! چشمام نیمه باز شد ، انگار یک فرشته مهربون داشت صدام می کرد .

یهو دیدم یه خانم خیلی معصوم بدون حجابه ، کامل بیدار شدم دیدم ای بابا اینکه زینب عزیز خودمه ، یادم رفته بود دیشب زن گرفتم  

گفت علی آقا پاشید نماز

گفتم اه مگه اذان گفتن ؟

گفت مگه نماز شب نمی خونید ؟

من آب شدم

اما دروغ نگفتم و صادقانه گفتم نه متاسفانه ( نیت کردم یا اگر بنا به مصلحت است حقیقتی را به او نگویم ولی اگر گفتم همیشه صادق باشم )

گفت اما ان شاءالله از امشب همیشه می خونید

عین یک پسره نجیب و حرف گوش کن و سر به زیر  گفتم چشم

خلاصه وضو گرفتم و دیدم این فرشته زندگی من با اون نجابت خاص خودش با یک چادر نماز سفید داره نماز می خونه! وای که چقدر لحظه معنوی قشنگی بود !! خدا را شکر گفتم

یادم اومد که ای دل غافل من که نماز شب بلد نیستم بخونم

نماز اول زینب عزیزم تمام شد و دید من نشستم و دارم بر بر نگاهش می کنم. گفت علی آقا نمی خونید؟

گفتم راستش شرمنده بلد نیستم

بدون اینکه متلکی بزنه و انگار عمدا می خواست تا خجالت نکشم ، گفت خب این اصلا چیز مهمی نیست نباید خجالت بکشید. من بهتون می گم

اول ۴ تا دو رکعتی می خونید مثل نماز صبح ( نیت هرکدوم می گید : دو رکعت نماز شب )

بعدا یک دو رکعتی می خونید به نیت نماز شفع

بعدا یکدونه یک رکعتی به نیت نماز( وتر ) و حمد و سوره را که خوندین می رین قنوت و ۳۰۰ بار می گین ( العفو ) و ۷۰ بار می گین ( استغفرالله ربی و اتوب الیه ) و ۴۰ مومن را دعا کنید ( اللهم الغفر  لِخامنه ای و . . . )

 

دوبار برام گفت تا یاد گرفتم

 


پی نوشت :

۱) شهادت امام رضا تسلیت

۲) امشب با زینب عزیزم رفتیم زیارت امام رضا خوندیم

۳) قرار گذاشتیم توی زندگیمون که شب جمعه ها دو ساعت مانده به اذان بیدار شیم و فقط و فقط به خاطر ظهور امام زمان به خدا التماس کنیم و حتی حاجت های خودمون هم نگیم و فقط فرج امام زمان علیه السلام ( این پیشنهاد زینب عزیزم بوده )

۴) اگر مجرد هستید خدا یک زن به تمام معنا متدین نصیبتون کنه ، قسم می خورم مرد با خونه و ماشین و کار خوب خوشبخت نیست بلکه با زن خوب خوشبخته و احساس آرامش می کنه چون من توی زیر زمین خونه پدرم با یک اتاق و یک حال کوچولو دارم زندگی می کنم ولی هر وقت پام را می ذارم توی خونم انگار برق ۲۲۰ بهم وصل کنید یهو شارژ می شم . جدی می گم زن خوب نعمتی است برای مرد

 

۵) من باید زود بخوام چون دو ساعت به اذان باید بیدار بشم

 

+ نوشته شده در  89/11/14ساعت   توسط علی  | 
دیشب همون طور که در پست قبلی متوجه شدین نشد پستم را کامل کنم و البته قول دادم که کاملش کنم برای همین بقیه ماجرای خواستگاری خودم از زینب جانم را اینجا می گذارم.

وقتی رفیقم به واسطه همسرش زینب عزیزم را به من معرفی کردند و از خانوادش و خودش و خواهر و برادرش تعریف کردند و یک شناخت نسبی به دست آوردم و موافق شدم بعدش رفیقم به همسرش اعلام کرد و همسرش هم قضیه را با زینب عزیزم مطرح کردند ، زینب عزیزم گفته بود که اگر پسر ، پسر درست و حسابی باشه و جنم مردانگی داشته باشه و ذاتش ذات خوبی باشه مانعی نداره که فعلا کار نداشته باشه و سربازی نرفته باشه .

با توجه به اینکه ایشون هم پذریفت و نیز سابقه قبلی از دختر های قبلی ، از دوستم خواستم تا از همسرش بپرسه مهریه چقدره ؟ خانم دوستم گفته بود که من روم نمی شه هنوز نه به داره نه به باره برم از مهریه ایشون سوال کنم و دور از شأن هست ( خوب راست هم می گفت ) اما گفت مهریه یکی از خواهراش ۱۴ سکه بوده و یک سفر کربلا. و مشهد و مکه و مدینه ( سفر عمره )

خب تقریبا ظواهر امر نشون می داد که همه چی خوبه .

شرایط را توی خونه مقدمه چینی کردم و با پدرم مطرح کردم ( هرچند هنوز هم با ازدواج من مخالف بودند ) ،خلاصه قرار و مدار را گذاشتیم .

شنیده بودم که مراسم عروسی را شب برگزار کنید و روز جمعه روز خوبی هست ( البته خودم حدیثش را ندیدم ولی شنیده ام ) روی این حساب خواستگاری خودم هم چنین کردم و یک جمعه شبی هماهنگ کردیم و رفتیم خواستگاری.

شب قبلش کلی متوسل شدم و خیلی دعا خوندم ، از خدای خودم خواستم اگر این دختر به مصلحت من هست خودش یه جوری ردیفش کنه و موانع را بر طرف کنه تا سریع تر این امر محقق بشه و اگر به درد هم نمی خواریم هرچه سریع تر قضیه به هم بخوره تا هیچ یک از دو طرف الاف نشند.

 

تهیه لباس خواستگاری :

سعی کردم علی رغم اینکه ظاهر مذهبی خودم را حفظ می کنم ، برای خواستگاری خیلی خیلی شیک پوش برم جلو ، چون شنیده بودم که نگاه اول خیلی مهمه و اینکه اولین نگاهی که زینب عزیزم و خانوادش به من می کنند و تصویری که از من توی ذهنشون شکل می گیره برام مهم بود .

خودم که کت و شلوار خوبی نداشتم، یکی داشتم از اون قدیما ، از طرفی به جز مواقع خاص کت و شلوار نمی پوشم برای همین صرف نمی کرد به خاطر یک مراسم برم پول کت و شلوار بدم و البته اضافه کنم نیت کرده بودم حالا که کاری ندارم از همین حالا قانع باشم و قناعت را تمرین کنم و برای این تصمیم اراده قوی کرده بودم ، روی این حساب به جای خرید کت و شلوار از پسر عمه ام که سال گذشته داماد شده بود ، برای اون شب کت و شلوارش را امانت گرفتم و یک لباس خیلی تمیز و خوشگل ( مادرم اصرار داشت کت و شلوار بخرم ولی من به سختی ایشون را راضی کردم ).

خلاصه بدون خرج زیاد و تنها با ۷۰۰ تومن ( خودم فقط یک جوراب سفید خریدم ) لباس خواستگاری من تهیه شد.

 

جمعه شب و خواستگاری از زینب عزیز :

لباس تهیه شد، نذر و نیاز کرده بودم ، متوصل شده بودم و اینک جمعه شب رسید

چون واقعا همسرم را از امام زمان خواسته بودم و توکلم به خدا بود ، شب خواستگاری اصلا ترس نداشتم ولی دروغ چرا نگران بودم ( خب گمونم طبیعی باشه )

زنگ خونه به صدا درآمد . و در باز شد.

پدر زینب عزیزم اومدن به استقبال و نشستیم روی مبل و اولین کار پذیرایی شدیم.

من هم بدون اینکه دست و پام را گم کنم با اعتماد به نفس و خیلی مردونه و با وقار نشسته بودم و البته یک تبسم دائمی داشتم ، چون نمی خواستم چهرم عبوس نشون داده بشه.

حرفای زیادی زده شد و شاید یک بار تمام آنچه شب خواستگاری رد و بدل شد را براتون بیان کردم.

 

صحبت هایی که شد :

راستش صحبت زیاد شد و همه اش را نمی رسم بنویسم ( شاید یک پست مخصوص زدم برای این مسئله )

اما خلاص و مهمترین حرفایی که بین دو خانواده مطرح شد اینا بود :

۱) از خودم سوال کردند و اعتقادات و مذهبی من

۲) بهشون خیلی صریح گفتم که ۲ ترم مانده دانشگاهم تمام شود و البته اواخر این ترم هستم و تا یک ماه دیگه ترم آخرم شروع می شه و گفتم سربازی نرفتم ولی مرد کار هستم و حاظرم برای زندگیم کار کنم و اونقدر جربزه و جنم دارم که بتونم روی پای خودم بایستم. و خلاصه قاطعانه حرفام را زدم.

البته امید و وعده الکی ندادم ، نگفتم زندگی آنچناننی فراهم می کنم و . . . بلکه اتفاقا بر عکس سعی کردم حقیقت را بگم ، چون اگر قبول نکنند خیلی بهتر از اینه که قبول کنند و بعد هر روز توی زندگی مشترک بهم ایراد بگیرند. حتی بهشون گفتم با شرایطی که دارم درسته مطمئنم کار گیر میارم ولی مسلم هست که اول زندگیم سخت و با فشار هست ( عمدا خواستم با حقیقت آشنا بشن )

 

پدرشون اولش گفت که چون کار ندارم و سربازی نرفتم خیلی مشکله ولی خدایی پدرشون خیلی شخصیت مذهبی و فهمیده ای بود ، ایشون گفت من خودم هم پسر دارم ( آخه یک برادر خانم کوچیکتر از خودم دارم که مجرده ) و لذا می دونم فردا که پسر خودمم می ره خواستگاری نمی تونه همه شرایط ایده عال را داشته باشه و اگه خانواده های دختر سخت گیری کنند ، اکثر پسر های جامعه توی فساد می افتند و خدا هم راضی نیست ، برای همین علی جان نمی خوام بهت سخت بگیرم، اگر جنم داشته باشی می تونی کار کنی و تو هنوز جوونی ولی بدون من هم دخترم و پاره تنم را دارم می دم به یک پسر بی کار و سربازی نرفته ، نمی خوام بهت سخت بگیرم، تو هم جوونی و نیاز داری به ازدواج ، ازطرفی تا حدی درباره شما سوال کردم و فهمیدم پسر خیلی نجیب و خوب و متدین و اهل خانواده ای هستی ، اما باید قول بدی تمام همتت را بگذاری تا زندگی دخترم را خراب نکنی.

 

بعدش یه حرف خیلی قشنگ زد و گفت ، جوون های امروزی چون اول می رن سراغ درس لذا فرصت تامین نیاز های اقتصادی ندارن و این خانواده ها هستند که باید پشتشون وایسن تا بتونند زندگی مشترکی شکل بدن.

خیلی از حرفاش خوشم اومد و با خودم گفتم از این پدر فهمیده باید یک دختره فهمیده ای هم تبیت شده باشه.

پدرم حرفای ایشون را تایید کردند و خلاصه یک سری دیگه صحبت ها شد.

 

بعدا رفتیم توی اتاق با زینب عزیزم صحبت کنیم

همچنان توکلم به خدا بود

 

۴) بعد از صحبت با زینب عزیزم و اینکه موافقت نسبی انجام شده بود و یک سری صحبت های دیگه رفتیم سر بحث مهریه ، نظر اونها ۷۲ سکه بود ، من صریح باهاشون صحبت کردم و گفتم که :

اگر مهریه ناشن از ارزش دختر هست حقیقتا حاظرم چند ملیون سکه تقبل کنم ولی اصل مهریه این نیست ، از طرفی مهریه باید از روی صداقت باشه ، من وقتی نمی تونم اینقدر سکه بدم ( هرچند ایشون مطالبه نکنه ) ولی وقتی وعده این همه سکه ای را بدم که نتونم پرداخت کنم ، خب اول زندگی دارم به ایشون دروغ می گم و این یک دروغه

درسته که دختر شما مطالبه نمی کنه ولی بر ذمه من که هست ! نیست ؟ چرا توی زندگی مشترکم باید هر شب ترس از این داشته باشم که بخوابم و صبح که دیگه پا نمی شم کلی دین روی گردنم هست ؟

از اینها گذشته من دوست دارم زندگی مشترکم بر مبنای اسلام و مذهب باشه و این مهریه سنگین علاوه بر دلایلی که ذکر کردم با احادیث و سفارش اهل بیت مغایر هست و خوب من از همون اول زندگیم پشت خواهم کرد به توصیه های ایشان.

در ضمن حدیثی داریم که اگر مردی مهریه ای قبول کرد که نتونه پرداختش کنه معادل ۷۰ بار زناء با مادرش گناه کرده ، من دارم ازدواج می کنم که از زناء مصون بمونم حالا بیام معادل ۷۰ زناء توی پروندم بنویسم ؟

 

خلاصه کلی حرف زدم  ( البته با خوش رویی تمام سعی کردم حرف بزنم و هرجا داشتم تند می رفتم سریع به خودم می اومدم )

پدرشون کمی متفکر شدن

گفت : البته من هم معتقد نیستم مهریه زیاد خوشبختی میاره ، مخصوصا با قانون هایی که الان تصویب شده و قسط بندی شدن های مهریه و . . .

از طرفی خوب حرف شما هم متین هست و من مانعی نمی بینم ، چون من هم دوست دارم زندگی دخترم بر مبنای مذهب و اسلام باشه و این هست که موجب خوشبختی دو طرفه

 

( واقعا خدا خیر کثیر بده به پدر زنم، خیلی با من راه اومد ) همین منطقی بودن هاش و حمایت هاش بود که ایشون را الان کمتر از پدر خودم نمی دونم و حتی گاها که شاید بحثی پیش بیاد و کدورتی پیش میاد این منم که پا پیش می ذارم و از پدر زنم دل جویی می کنم چون تا عمر دارم فراموش نمی کنم که چه جوری پشت من ایستاد ، حقش نیست دست این پدر زن را بوسید ؟

توی وبلاگم برای اینکه شما اشتباه نکنید می نویسم پدر زن، وگرنه ایشون را پدر صدا می زنم ، خیلی دوستش دارم و حاظرم براش هر کاری بکنم ، دروغ چرا به زینب عزیزم هم گفتم که من تا عمر دارم مدیون پدرش هستم .

 

و مهریه سر ۱۴ سکه توافق شد. به انضمام سفر عمره و حفظ یک جزء قران و زیارت عاشورا که این دو موردش توسط خود زینب عزیزم بیان شد و فقط شفاهی گفته شد  من موندم این چه شرطیه

قرار شد یک تحقیقی بکنند و دو ، سه  هفته بعد زنگ بزنیم و خبر بگیریم   آخه معتقد بودند باید اساسی تحقیق کنیم و دوست نداریم عجله کنیم.  ( اینجوری بهتون بگم ، تو یه جاهایی خیلی ساده گرفتند به من ولی تو یه جاهای دیگه ای مثل همین تحقیق خیلی سختگیر و قاطع بودند )

و پایان جلسه اول خواستگاری 


پی نوشت :

۱) ما فقط یک جلسه خواستگاری نداشتیم بلکه بعد از تایید اون ها ( بعد از سه هفته که موافقت اعلام کردند ) ، حدودا ۱۰ الی ۱۲ جلسه ای من می رفتم خونشون و با زینب عزیزم صحبت می کردیم تا شناخت اساسی رخ بده. البته همه جلسات توی اتاق نبود ، بعضی حرفامون خصوصی نبود و برای همین توی پذیرایی خونشون می نشستیم و حرف می زدیم ( البته با حفظ نگاه و حد و مرز ها ) در این حین ۱۲ جلسه ، دو الی سه جلسه ای هم خانواده هامون رفت و آمد داشتند و حتی دوبار هم اونا اومدند خونمون ، چون می خواستیم خانواده های دو طرف هم دیگر  را بشناسند ( و این یکی از کار های خوبی بود که ما انجام دادیم )

 

۲) زینب عزیزم گفته بود ما باید زیاد صحبت کنیم و هما بشناسیم و هروقت اختلاف اساسی داشتیم جلساتمون را متوقف می کنیم و تمام ./ اما چون اختلاف اساسی نداشتیم جلساتمون به ۱۰ الی ۱۲ جلسه رسید و من خیلی خوب با خانوادشون آشنا شدم و همچنین اونها منا شناختند، شاید جالب باشه حتی چند جلسه ای شام و ناهار  خونشون موندم و گاها با پدر و خانوادش گپ می زدم

 

۳) تمام این جلسات بسیار کنترل شده بود و هیچ حد و مرزی خارج نشد ، حتی زینب عزیزم به جز مواردی بسیار پوشیده بود ( اویل گمانم می خواست من بتونم ایشون را ورانداز کنم لذا خیلی پوشیده نبود البته حجابش کامل بود) 

+ نوشته شده در  89/11/14ساعت   توسط علی  | 

فقط کسانیکه تاحالا خواستگاری رفتن می تونن مفهوم شکلک های بالا را بفهمند

 

رسیدیم به اونجا که رفقای مذهبی و مورد اعتماد من یک سری دختر به من معرفی کردن ( همون طور که توی پست قبلی توضیح دادم و قرار شد خاطرات پست قبلی را روز های آینده کامل تر کنم )

بماند که هر موردی که معرفی می شد یک جای کار می لنگید تا رسید به زینب خودم.

همونی که الان نیمه ای از زندگی من شده  البته همه زندگیم شده

 

وای رفقا دیروقته من باید برم . عیال محترم داره غرغرش در میاد  برم تا کتک نخوردم امشب.

خدا خیرش بده رخت خوابم را پهن کرده خودش ( آخه ما تخت و خواب نداریم و روی زمین می خوابیم  وجدانا کیفش بیشتره  )

 

قول مردونه میدم فردا صبح بیام و این پست را کامل کنم

من دیگه برم تا کلم را نکنده

: علی جان !!

:چیه؟

:نمی خواهی از پشت این سیستم پاشی ؟

: چرا، الان می پاشم

: خیلی بی مزه ای

:

:پاشو بیا مسواکتا بزن بگیر بخواب

:چشم ، الان میام

 

خوب برم تا کتک نخوردم از دست وزیر جنگ ، به مسواک زدن من خیلی حساسه بنده خدا ، خیلی توجه داره بهم ، خدا حفظش کنه

+ نوشته شده در  89/11/13ساعت   توسط علی  |